۱۳۸۶-۰۶-۵
خانوم باکلاس قصه ها + پاسخ دهخدا
* الان که دارم اینها رو مینویسم والیبال ایران داره توی مکزیک مسابقه فینال رو با چین برگزار می کنه. میشه خواهش کنم نتیجه نهایی ر بگین؟ من تا جایی دیدم که ۲-۲- مساوی بودن و رفته بودن ست آخر. از صمیم قلبم دعا میکنم که ایران قهرمان بشه:)
پ.ن: ایران قهرمان شد. آخ جون این خوشترین خبری بوده که به صورت آنلاین توی وبلاگم نوشتم. به نظرم بهتره پولای همه فوتبالیستا رو بگیرن بدن به اینا:-)
* چند وقت پیش توی مراسم پاگشای زن پسر خاله ام اکثر دخترای فامیل مون خودشون رو با انواع و اقسام سفید کننده ها، رو سفید نموده بودند. ظاهرا اون موقع سفید بودن مد بوده. به خصوص یکی از دخترای فامیل که ما به علت شناسایی نشدن اسم ایشونو میذازیم خانوم باکلاس قصه ها. حالا نه اینکه شماها اکثر دخترای فامیل ما رو می شناسین:-) این خانوم باکلاس قصه ها اصولا با هیچکی اختلاط نمی کنه و بعد از سه سال که سراسری قبول نشد، الان داره توی یکی از دانشگاه های درقوز آباد کتول روانشناسی میخونه. حالا بگذریم که ننه ی این خانوم باکلاس توی کل فامیل پیچونده که دخترم داره پزشکی میخونه و حتی مرتب خانوم دکتر هم صداش میزنن!!!
داشتم درباره خانوم باکلاس قصه ها عرض میکردم:) ایشون ذاتا سبزه هستند ولی توی اون مراسم ما کلا ایشون رو با نیکل کیدمن اشتباه گرفته بودیم بس که سفید فرموده بودند و به قدری در استفاده از کرم پودر افراط نموده بودند که صورتشون عین ماست شده بود. حالا چند روز پیش که شمال بودم و توی یه میهمانی زنونه خانوادگی بازم این خانوم باکلاس قصه ها تشریف داشتند البته ما در اوایل مهمونی خیلی توجه مون معطوف ایشان نبود چون بعد از مدتها یکی از دوستای دوره دبیرستانم رو دیده بودم و داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم و بدون توجه به خاله خانباجیهای فامیل این دوست قدیمیم داشت به من رقص ترکی یاد میداد!!! چون خواهرش با یه ترک ازدواج کرده و اوشون مصمم شده بودند که یاد بگیرن و داشتن به بنده یاد میدادند و همین طوری چون بلد نبودم مسخره بازی در می آوردیم و این حرفاااا.
تا اینکه شد وسطای مهمونی و با کمال تعجب دیدیم که خانوم با کلاس قصه های از دماغ فیل افتاده به ما نزدیک شدند!!! من هم البته از قبل خودم رو آماده هر نوع زخم زبون زدنی کرده بودم. چون ایشون عادتشونه به هر یک از دخترای فامیل بالاخره یه ایرادی بگیره که فلان کسک چه بی کلاسه و لباسش چقدر ضایع هست و این حرفا!!!! اما خوب ته قلبم میدونستم که اولا نمیتونه از من چنین ایرادایی بگیره دوما اینکه جراتش رو نداره:دی چون هرچی باشه من با سیاستم تا به حال بهش اجازه ندادم که خیلی به من نزدیک بشه چه برسه به ایراد گرفتن. خوب قلبمان هویجوووری تالاپ تولوپ میکرد تا اینکه خانوم باکلاس قصه ها به ما نزدیک شدند و بعد از کمی مکث و اینا وفرمودن: زهراجون و الهام جون، برین یه کم خودتون رو برنزه کنین! خداییش خیلی صورت و بدنتون ماسته!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا منو نمیگی!!! تاااازه فهمیدم که این چرا صورتش عینهو زردچوووووبه شده! اولش فکر کردم شاید آرایشش اینطوریه!!! نگو خانوم باکلاسه رفتن برنزه کردن و حالا واسه اینکه به رخ ما بکشن دارن به ما میگن ماست!!! اونم من! که اصولا با هیچ معیاری اونقدر سفید نیستم که بهم بگن ماست:دی
جالب انگیزناکتر از همه اینه که ایشون خودشون سبزه بودند و حالا احتمالا به خاطر وفور استفاده از کرمهای برنزاسیون شده عین زردچوبه شدن و خداییش خیلیم خشن و زشت شده بود. باور کنین اون صورت معصوم و سبزه قبلیش خیلی بهتر از اینش هست. حالا من موندم اگه دو روز دیگه برنزه بودن از مد بیفته و دوباره سفید بودن مد بشه، ایشون باید چیکار کنن اونوقت؟!!!
* این متن با عنوان «پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رییس اداره اطلاعات سفارت آمریکا برای مصاحبه با رادیو صدای آمریکا» به من میل زده بود. فکر می کنم خوندنش برای شماهام جالب باشه، من که خیلی خوشم اومد:
«جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
نامه مورخه ۱۹ دیماه ۱۳۳۲ جنابعالی رسید، و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم. شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدٌی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، عدٌه ای از مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد.
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را در این باره بگویم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند معرفی کند. و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در، و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.
و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند. معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود.
اینهاست که از این گوشه آسیا شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرٌفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف دیگر به فارسی، به عقیده من خوب است که در صدای آمریکا، طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگ های استقلال، به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته اید از دست استعمار خلاص شوید؟ و تشویق کنید که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ایران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد.
علی اکبر دهخدا»
