۱۳۸۶-۰۵-۲۹
دست دادن با خانومها - امام موسی صدر
* شاید باورتون نشه بعضی از مطالبی که توی وبلاگ مینویسم گاها باعث میشن اون مدتی که به اینترنت دسترسی ندارم اصلا شبا خوابم نبره و هروقت یادم بیاد چی نوشتم باعث بشه خودخوری کنم! مثل اون مطلبی که راجع به کارم نوشتم! به نظرم خیلی مضحک و ساده لوحانه بوده!!
هرچی که الان فکر میکنم هیچ نیازی نبوده چنین چیزهایی رو بنویسم! یعنی خیر سرم خواستم کلی گویی کنم ولی بدتر زدم خرابش کردم! میدونم الان تصور بعضیا چیه؟ ولی زمانی که آدم مجبوره خودسانسوری کنه گاهی اوقات چنان بریده و بیربط و حتی مضحک حرف میزنه که خودشم از دست خودش عصبانی میشه! به طور کلی خواهش میکنم وقتی چیزی رو توی این وبلاگ دیدین که به نظرتون قلنبه سلنبه است اصلا و ابدا جدی نگیرید!!! همین. آخیش خیالم رااااحت شد اینو گفتم:-)
* یکی از چیزهایی که همیشه منو زود خسته می کنه (و اصولا هر انسان سالمی رو) انجام کارهای روتین هست. وقتی یه کاری بهم سپرده میشه اون اوایل چنان ذوق و شوقی براش دارم که نگو! سریع سعی می کنم همه تحقیقاتم رو انجام بدم، مقالاتم رو دسته بندی کنم و به موقع بخونمش. اما به محض اینکه از اون مطلب سر در آوردم دیگه برام جذابیتی نداره و حتی توی نوشتن تحقیقم هم تنبلی میشه!!!
یادم هست که یکی از استادامون همیشه می گفت که مهم نیست چقدر چیزی رو میدونین بلکه مهم اینه که چطوری ارائه اش می دید.
بنابراین یکی از بزرگترین ایرادات من اینه که وقتی چیزی رو کشف می کنم دیگه چندان جذابیتی برای من نداره. هر وقت اینو به مامانم میگم همیشه میگه واااای به حال کسی که قراره شوور تو بشه!!!
حالا خوب سر ظهری اینو نوشتم چون یه خورده ناراحت بودم. یکی از دوستان من (در حقیقت یکی از ساکنین اتاق روبروی ما توی خوابگاه) قرار بود با آقایی ازدواج کنه! اینها طبق چیزی که دوستم میگه همه نوع رابطه ای با هم داشتند!!! هرچقدر دوستم رو نصیحت میکردم که بابا گناهه و نامحرمین و این حرفااا گوشش بدهکار نبود که نبود البته استدلالشم این بود که ما که قصد داریم ازدواج کنیم!!! حالا چه دیر یا چه زود!!!
اینا یه ۵ ماهی از هم دور بودند! و بیشتر تلفنی باهم صحبت میکردن که البته به گفته دوستم این اواخر مکالمه تلفنی شونم کم شده بود. تا اینکه اون آقاهه برگشت تهران و دیگه رفتارش مثل گذشته نبود و مدام بهانه می آورد و هی رفت و آمدش کم شد و کم شد تا این یک ماهه اخیر به صفر رسیده بود!!!
دوستمم میگه که چون طاقتش کم شده بود و آقاهه موبایلشو جواب نمیداد زنگ میزنه خونه شون و یه خانومی گوشیو برمیداره! اولش فکر می کنه خواهرشه میگه شما خواهرش هستید؟ خانومه هم میگه نه من خانومشون هستم شما؟؟؟!!!
بعدشم وقتی میره از آقاهه توضیح میخوادُ اونم میگه که خیلی وقته خسته شده بوده و میخواسته رابطه رو قطع کنه اما چون دختره بهش وابسته شده بود نمی تونسته!!! تا اینکه میره ماموریت و اونجا با این خانوم جدید آشنا میشه و واسه اینکه مثل اولی نشه زودی باهاش ازدواج می کنه!!!! بعدشم در نهایت با کمال پررویی بهش گفته که کلا قضیه براش تکراری شده بوده و بعید میدونسته با ازدواجشون حادثه جدیدی و یا جالبی میخواسته اتفاق بیوفته و این حرفا!
حالا با این اوضاع دیروز دوستم زنگ زده بود که دلداریش بدم! واقعا نمیدونستم چی بهش بگم؟! اگه نصیحتهای خودمو به رخش می کشیدم که دیگه دیر شده بود و در ثانی اون ناراحت بود و کار درستی نبود! تنها چیزی که می تونستم بگم این بود که بذاره زمان بگذره تا فراموشش کنه!!!
* راه حل امام موسی صدر جهت دست دادن با خانومها:
روزی امام صدر در یک کلیسا (یا دانشگاه) سخنرانی بسیار موثر و جذابی ایراد کرد و همه را مجذوب نمود. اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این توفیق یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت: من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم! و بلا فاصله پس از پایان سخنرانی در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد. ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند. او هم که منتظر همین بود پرسید: می خواهید نجس نشوید؟ (و به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سو تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام و نجس بودن غیر مسلمانان و…) ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند: بل لاحافظ علی طهارتک! فرمودند بلکه بر عکس تو آنقدر با ارزش و پاک هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید… این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه نه تنها توطئه او را خنثی کرد بلکه کار بر عکس شد و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمده و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند

