۱۳۸۶-۰۵-۲۲
من شکست خوردم
* من شکست تقریبا بزرگی خوردم.
آدم وقتی مشکلی نداره و داره با خودش فکر میکنه که بدترین اتفاق توی زندگیش مثلا میتونه این و این باشه بعدش وقتی یکی از اون بدترین اتفاقات می افته و میبینه بازم زنده است و میتونه خودش رو جمع و جور کنه باورش نمیشه که چقدر قوی هست.
حالا بعدا جزییاتش رو می نویسم. فقط خواستم اعتراف کنم که از حجم شکست کمی کاسته بشه و یا اینکه حداقل به کس و یا کسانی گفته باشم که شکست خوردم. گاهی اوقات نوشتن و یا حرف زدن درباره غمی از عمق اون خیلی کم میکنه.
خواهش می کنم دوستان متوهم نشوند. منظورم شکست عشقی و این چیزا نیستا!!! چون معمولا اولین تصوری که درباره چنین جملاتی میشه، همینه اینو نوشتم…
حالا دارم سعی می کنم خودم رو بازیابی کنم و بتونم این مشکل رو به روشی حل کنم. اگه میتونستم و قدرتش رو داشتم باور کنین حتما جزییاتش رو همین الان مینوشتم…
فقط اینکه خلاصه کنم: انسان اگه خودش بخواد موجود بسیار قوی ای هست موقعیت هایی توی زندگیم بوده که در حالت عادی حتی نمیتونم قرار گرفتن توی اون موقعیت رو تصور کنم چه برسه به اتفاقش ولی وقتی قرار گرفتم سعی کردم که برش غلبه کنم و خودم رو قویتر از اون موقعیت نشون بدم. به طور کلی من موجودی نیستم که توی شرایط سخت و دشوار درجا بزنم یا دست به خودکشی بزنم برعکس همیشه خودم رو دلداری میدم که من زهرا هستم! من قوی هستم من باید محکم باشم و …
* یه نکته مهم دیگه هم هست و اونهم پیش بینی شرایط بدتر هست. منظورم یک نوع واقع بینی در مورد حوادث و مسابقه هایی هست که باید توی زندگی تون انجامشون بدید. اگه از قبل فکرشو بکنین که ممکنه بدترین اتفاق هم بیفته وقتی که خدای نکرده می افته میبینین که اینقدر هم سخت نبوده و زودتر خودتون رو بازیابی می کنین.
منظورم این نیستا که مثل اون آدم کوتوله توی گالیور مدام آیه یاس بخونین و بگین که من میدونم که نمیشه من میدونم که امکان نداره! منظورم یک نوع واقع بینی هست یعنی همیشه امیدوارم باشید و به قدرت و هوش خودتون ایمان داشته باشید اما یک درصدهای بسیار اندکی برای حوادث ناخواسته هم واگذار کنین همین…
* یه سوال از دوستان وبلاگنویس:
من همیشه برای نوشتن وبلاگم از ادیتور لامپ استفاده میکنم و هروقت این صفحه دچار مشکل بشه قادر به نوشتن وبلاگ نیستم. ادیتور وردپرس هم امکانات زیادی نداره و خیلی کوچیکه و من خیلی ازش راضی نیستم.
شماها چطوری وبلاگ مینویسید؟ آیا از ادیتورهای پیش فرض مثلا پرشین بلاگ و یا بلاگفا استفاده می کنین یا ادیتور یونیکد درست و حسابی سراغ دارید؟ اگه میشه خواهش میکنم لینکش رو برام بنویسید. جدا ممنونم.
* میگم ها عجب اشتباهی کردم این مطلب رو راجع به فرزاد حسنی نوشتم! هنوزم طرفداران سینه چاک فرزاد حسنی دارن بهم فحش میدن!!! تو رو خدا اگه وقت دارید یه نگاه به نظراتش بیندازید!!!
با همه این تفاسیر نمیتونم خوشحالی خودم رو از عوض شدن مجری برنامه کوله پشتی پنهان کنم! جالب انگیزناکیش به این بود که این امیرحسین مدرس جلسه اولی که اومد گفت که فرزاد مریضه و این حرفا! بعدش این فرزاد حسنی همین الانشم داره توی جام جم برنامه اجرا میکنه و احتمالا وقتی وارد صدا و سیما میشه یه هو (با لهجه پدر زن کامران تو سریال باغ مظفر بخونین) مریض میشه!!!
* موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: کاش یک غذای حسابی باشد؟ اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می رسید، می گفت: توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است..
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد. میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!
