۱۳۸۶-۰۳-۶
احساس خود خوش تیپ بینی
* این کلاس اروبیک هم بهانه خوبی شده برای اینکه وقتی توی اون آینه جلوی هیکل خودم رو با بقیه مقایسه کنم بسی احساس خود خوشتیپ بینی کنم و دچار اعتماد به نفسی کاذب بشم!!:-) منظورم الان مقایسه عرضی هست و نه طولی!!
والا من خیلی باید خدای را شکر بگم که وزنم همواره بین ۴۹ تا ۵۱ کیلو در رفت و آمد بوده. من اصلا هیچ رژیم غذایی رو رعایت نمی کنم یعنی واقعا همه چیز میخورم ولی کم. همین طور هم در هفته مثلا ۳ یا چهار روز نیم ساعت پیاده روی می کنم. حالا این کلاس اروبیک رو هم واسه این انتخاب کردم که وزنم بالا نره و بتونم ثابت نگهش دارم. به نظرم یکی از بهترین راههای جلوگیری از چاقی و به خصوص چاقی موضعی (که به نظرم بدتر از چاقی هست) ثابت نگه داشتن وزن هست.
یه چیز جالبی هم در همشهری خوندم و اونهم تاثیر آب در کاهش وزن هست. اگه رژیم لاغری گرفتید حتما مصرف آبتون رو بالا ببرید چون آب به افزایش متابولیسم و سوخت و ساز بدن کمک می کنه و باعث میشه روند کاهش وزنتون سرعت بگیره. جالب اینجاست که مصرف آب در خانومها بیشتر از آقایون منجر به افزایش سوخت و ساز و از دست دادن چربیها میشه:-)
* ظاهرا مثل اینکه این پست جدیدم بر خلاف قبلی همش پر از اعتماد به نفس هست:-) آخه نتیجه امتحان کلاس زبان (اونطوری میگن تا تافل هست) رو شنیدم و از بین سطوح موجود یعنی ۱ تا ۴ من افتادم در سطح ۳!!! (هر سطح هم واسه خودش زیر سطح هایی داره) باور کنین برای من این سطح خیلی زیاده چون تا حالا اصلا و ابدا نه تنها کلاس زبان نرفتم و مدرک زبان ندارم بلکه حتی کتاب زبان هم نمیخونم و تمامی اطلاعات کسب شده زبانی من بر میگرده به دبیرستان و زبان عمومی و تخصصی دانشگاه. خوشبختانه محل کارم هزینه کلاسها رو می پردازه وگرنه احتمالا بازم خسیس بازی من گل میکرد:-)
تصمیم گرفته بودم که خودم برم از اول زیرسطوح موجود در سطح اول شروع کردم اما چون می ترسم که طولانی بشه منصرف شدم. با این حال این خبر در حال حاضر شاید از نظر شماها بی ارزش تلقی بشه اما واسه منه درب و داغون خبر خوبی بود:-)
* یک مرد. یک مرد واقعی… حاضرم همه زندگیم رو بدم و برم این پسر کوچیکه رو پیدا کنم و بهش چه مادی و چه معنوی کمک کنم که درسهاش رو کامل بخونه و بتونه موفق بشه. به نظرم این از اون آدمهاست که حتی اگه روزی شرایطش با دیگران یکی بشه بازم در عمق و درون خیلی خیلی فراتر از اونهاست. مدل درس خوندنش رو روی اون پله های کثیف و در حالی که داره در حد توانش کار میکنه که به خانواده اش کمک کنه، مقایسه کنین با کسانی که… و بعدش هم پولی وارد دانشگاه های دولتی میشن و بعدش هم از نفوذ پدران و مادران و یا اقوامشون استفاده می کنن و وارد بهترین شغل ها هم میشن… و شاید اگه یه روزی همین پسره درسش تموم شد و خواست بره اونجاها کار کنه هزار جور سنگ جلوی پاش میندازن…
من کاری به اونها ندارم. اما دلم میخواد این یکی موفق بشه از همه اونها بیشتر… خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی این عکس رو دیدم…
* همین عکس بالا باعث شد یه کم بیشتر فکر کنم… داشتم به کارگرها فکر میکردم. همه اونها مشاغل سختی دارن و هر کاری که بهشون پیشنهاد شد رو ناچارن بپذیرن. بعد که وارد کار شدن ناچارن تمامی شرایطش رو بپذیرن… ناچارن توی این هوای گرم و یا حتی سرد و توی بدترین روزهای سال بدون مرخصی و با اضافه کاریهایی که اغلبم حساب نمیشه سر کنن. بعدش با یه حقوق کم که با همه اضافه کاریها و بدبختی ها ماکزیمم مثلا میشه ماهی ۲۵۰ هزار تومان سر کنن. به خاطر حقوق کم ناچارن از خیلی از علایقشون دست بکشن. ناچارن برن توی یه محله بی امکانات و یه خونه ارزون و بی امکانات زندگی کنن. بعدش ناچارن خوراک و پوشاکشون رو هم با همون حقوق تنظیم کنن و همون طوری زندگی کنن و همیشه حسرت چیزهایی رو بکشن که شاید به دست آوردنش برای بعضیها خیلی خیلی راحت باشه…
هوم. بعدش اونوقت ما نشستم اینجا توی این اتاق خنک و زیر باد کولر و پشت کامپیوترمون و داریم فلسفه بافی می کنیم…
