۱۳۸۶-۰۳-۴
حس بازگشت به گذشته
* آخییی الان که داشتم توی تاکسی می اومدم یه خانومه کنار من نشسته بود که یه دختربچه چند ماهه بغلش بود. باور کنین لپاش از نیمرخ یه یه متری زده بود جلو بس که ماه بود و تپلی. چند بار هوس کردم برم لپاشو محکم بکشم و گاز گازیش کنم ولی اونقدر معصوم و با تعجب به کیف من نگاه میکرد که منصرف شدم.
وای خدا چقققدر معصوم و بی خیال. ای کاش منم یادم می اومد چند ماهه که بودن نظرم راجع به آدمها و چیزهایی که می دیدم چی بود؟ خیلی دلم میخواد بدونم بچه ها توی این سن مثلا وقتی یه آدم جدید، یه ماشین جدید و یا یه شی جدید می بینن چه احساسی دارن و آیا اصلا می تونن فکر کنن؟
من تنها چیزی که از دوران بچگیم (منظورم قبل ۴ سالگیمه) یادم میاد (جای داداشم خالی که برگرده و بگه فکر کردی الان بزرگ شدی؟؟) اینه که کله همه رو میخوردم. وقتی یه شعر جدید یاد میگرفتم صد بار واسه مامان و بابام و کلا اهالی خونه و مخصوصا مهمونا میخوندم که بگم یه چیز تازه یاد گرفتم:-)
* یکی از بزرگترین مشکلات من در طول تاریخ زندگیم این قضیه زود اشک ریزیم هست! تا کوچکترین مشکلی واسه من پیش میاد و یا اینکه دلم واسه کسی میسوزه عیچ ابر بهار چشام شروع به ریزش می کنه و ۹۰ درصد موارد حتی از کنترل منم خارجه!!!
مثل این پسره که حدود ۱۳ سالشه و توی سرویس ما سوار میشه. باور کنین تا حالا چند بار شده که وقتی اول صبح میبینم که این بچه با اون چشای پف کرده و خواب آلود منتظر سرویس وایستاده و به جای اینکه الان خواب باشه و بعدش صبحانه بخوره و برسه مدرسه مجبوره بیاد توی آشپزخونه اینجا کارگری کنه، واسش گریه کردم.
فکرشو بکنین چند روز پیش توی سرویس پشت سر من نشسته بود و سرش رو از طرف پنجره به من نزدیک کرد و چند بار سوت زد و بعدش هی چیزهایی زمزمه میکرد که هیچی نمی شنیدم. آخرشم دید نه فایده نداره شروع به ترانه خوندن کرد واسم! اونقدر عصبانی شدم که اگه بچه نبودا حتما پا میشدم میزدم زیر گوشش!
با همه این اوصاف بازم وقتی چهارشنبه رفت پیش راننده و از کاراش گفت و اینکه قبلا توی اکباتان کار میکرده و از ساعت ۷ صبح تا ۱۲ شب! و فقط ماهی ۱۶۰ تومن می گرفته و داداششم کارش همینه بازم دلم واسش سوخت و اشکم در اومد…
تاااازه اینها که چیزی نیست. از صبح تا حالا ۳ بار مراسم جشن فارغ التحصیلیمون رو دیدم و کلی گریه کردم. باور کنین اسم تک تک بچه های کلاسمون رو با خودم می گفتم و یه حس غم انگیزی بهم دست میداد. اگه بابام بود حتما میگفت که من خل شدم و اینها هر کدوم الان رفتن پی کار و زندگیشون…
فکرشو بکنین تنها ارتباط ماها با هم یه گروپی هست که توی یاهو درست کردیم و هرزچندگاهی یه خبرایی اونجا نوشته میشه و همین…
به قول مریم:
یهتره یک روانپزشک خودش رو سریعا به من نشون بده چون این جور بیمار نادری ممکنه دیگه به تورش نخوره.
* با وجود اینکه رسما و حدودا یک سال از فارغ التحصیلیم میگذره و حتی مدرک موقتم رو هم گرفتم بازم گاهی اوقات نصفه شبا از خواب بیدار میشم و میترسم که نکنه فردا امتحان داشته باشم! باور کنین یکی از کابوسهای من هنوزم شبای امتحانه و گاهی اوقات شبا که دارم میخوابم همش میترسم که نکنه فردا امتحان داشته باشم و آیا درس خوندم یا نه؟!!!!
مسئله از اونجایی ناشی میشه که من توی دانشگاه اصلا بچه درسخونی نبودم و فقط و فقط شبای امتحان درس میخوندم. حتی درس پایگاه داده روحانی رو که همه از اولین جلسه ترم خودشون رو می کشتن که پاس شن من شب امتحانش تا ۴ صبح خوندم و اتفاقا میان ترم جز چند نفر اول شدم و بالاخره پاسش کردم:-) حتی درس مدارهای منطقی دکتر زین العابدین نوابی شیرازی هم به همین ترتیب شد.
حالا شب امتحان هم اگه هم اتاقی هام سرم داد نمیزدن از ساعت ۱۲ میخوندم! شانس آوردم که آیلار و نسرین و مینا بودن و اونقدر داد و بیداد می کردن که از ۱۰ شب بالاخره شروع می کردم!!!
شاید یکی از دلایل مهم افت معدل من همین بود. وگرنه باور کنین اگه یه ذره به خودم زحمت میدادم مطمئنم که پتانسیل اینو داشتم حتی جزء شاگردای کلاس بشم. اما چه فایده که در عمل چنین اتفاقی نیفتاده و حتی خیلیا ممکنه فکر کنن شعاره!!!
* چقدر پراکنده و درهم و برهم نوشتم! شاید به خاطر اینه که واقعا ذهن من در حال حاضر همین قدر آشفته است و افکار زیادی توی سرم هست. به شدت هر چی تمام احتیاج به روحیه و اعتماد به نفس دارم. به نظرم یکی از عوامل بازدارنده انسانها همین بازگشت به عقب و حسرت خوردن به چیزها و موقعیت هایه که دیگه از دستش دادن و شاید یکی از دلایل موفقیت آدمها همین نگاه به آینده و بهره بردن از حال هست چیزی که در من خیلی ضعیف شده…
