۱۳۸۶-۰۲-۲۱
نمایشگاه + دخترای بی غیرت
* واقعا عجب نمایشگاه مزخرفی بود! دلم سوخت واسه ناشران کتب دانشگاهی! به خصوص اون عده که توی زیر زمین بودند و ما با روش آزمون و خطا توی اون تاریکی یافتیمشون!!!
کتابایی که من خریدم:
۱- بادبادک باز (اثر خالد حسینی به شدت توصیه میکنم بخونیدش محشره، نوبل پیرارسال)
۲- اسرار (کنوت هامسون برنده نوبل سال ۱۹ و خورده ای)
۳- زندگی نو (اثر اورهان پاموک، برنده نوبل پارسال)
۴- مزرعه حیوانات:-)
۵- کارلوس (هنوز نخوندمش ولی فکر کنم مثل اینکه یکی از مبارزین فلسطینی بود.)
از همه بدتر اینکه عشق من همیشه غرفه کودک و نوجوان بود که امسال اینقدر بی درو پیکر و پراکنده بودن که کامل نیافتمشون.
یه جای مصلی هست که آدم رو یاد برزخ میندازه، اگه گفتین کجاش؟!!
* یه چیز جالب اینکه دیروز من حدود ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه رسیدم مصلی و گفتم اول برم نمازم رو بخونم و بعدش برم. رفتم از یه خانوم چادری آدرس نمازخونه رو پرسیدم و اونم گفت که خودش هم میخواد بره اونجا و لطف کرد وضوخانه رو نشونم داد و بعدشم نمازخونه رو.
توی راه من بر حسب عادت و بدون دقت شروع به افاضات کردم که اهکی!!! عجب طرح امنیت ملی ای! اینجا که مطابق سالهای قبل هنوز نمایشگاه مد و مانتوهای تنگ و کوتاه و شلوار کوتاه و از این حرفا! خانومه هم با دقت داشت حرفای من و گوش میداد و منه خنگ هم نمی فهمیدم که این چرا هی داره از پلیس دفاع میکنه!!! منم میگفتم نه اینا خیلی خشنن و به خاطر برخورد بدشون مردم از اونور افتادن و حتی گفتم تعجب میکنم چطور بعضی از زنها اینقدر بیرحمن و پلیس شدن!!! آقا خلاصه اینکه ما هر چی دلمون خواست گفتیم که اینها همش الکیه و میخوان فقط ملتو بترسونن و اصلا طرحی در کار نیست و تبلیغاته الکی ای هست و از اینگونه…
تا اینکه رسیدیم دم در وضوخانه و خانومه میخواست بره (روم به دیفال) دستشویی و چادرشو به من داد و من در کمال تعجب دیدم لباس زنهای پلیسو پوشیده!!! آقا منو نمیگی یهویی قلبم ریخت پایین!!! گفتم احتمالا میخواد منو بازداشت کنه که هی همراهیم میکنه! واسه همین چادرشو که بهش دادم پریدم اونور و وضو گرفتم و رفتم توی نمازخونه! این وسط قیافه بقیه موقع دیدن من جالب بود! احتمالا فکر کرده بودن ننمه!!! شانس منم بعد از نماز دیدم توی ردیف عقبی من نشسته و قبول باشه و دست دادن و این حرفا!!! هر کاری کردم روم نشد عذرخواهی کنم یعنی اصلا نمیتونستم اونهم بیچاره اصلا به روم نیاورد و خداحافظی کردم!
حالا خوب من شانس آوردم که همیشه رسمی لباس می پوشم (مانتو و مقنعه) وگرنه با اون حرفایی که من زدم و با اون لحنم…..
* یه چیزی راجع به این لباس رسمی خودم بگم. شاید باور نکنین من اصلا روم نمیشه شال بذارم روی سرم. توی خیابون که میام و دخترای هم سن و سال خودمو میبینم حسرت میخورم که چرا من نمیتونم! روسری هم که اصلا هیچی! به نظرم میاد اساسا بی حجابتر از شاله!!! الان توی کمدم انواع و اقسام شالهای خوشگل هست که سررام دیدم و خریدم ولی نمیتونم بذارم سرم! با اینکه هیچ محدودیتی ندارم ها! تازه شمال که میریم مامانم از دستم دق میکنه که هی میگه تو اینهمه لباس داری چرا فقط دو تاشو می پوشی؟ یا اینکه چرا اینقدر مقنعه سرت میذاری!
فقط عروسی دوستمو یادمه که به اصرار مامان و خواهرم یه شال صورتی پوشیدم که اصلا هم نازک نبود ولی من به طرز عجیبی احساس می کردم که لختم!!! توی راه چند بار خواستم برگردم عقب که خواهرم ویشگون گرفت :دی
* حاجی واشنگتن:
برنامه ای به نام The Bachelor Officer and a Gentleman از شبکه ABC در حال پخش است و در اون قراره برای یک پسر شاخ شمشاد از بین ۲۵ دختر، همسری اختیار بشه. در این مسابقه تلویزیونی که واقعیت هم داره، این ۲۵ دختر برای جلب توجه این آقا پسر نهایت تلاش رو انجام می دن، و آقا داماد در پایان هر برنامه بعد از کلی ماچ و بوسه و … یکی از دخترها رو از گردونه مسابقه خارج می کنه. در نهایت دختره خوشبختی که برای ازدواج با شاهزاده این برنامه تلویزیونی انتخاب می شه، برنده این مسابقه خواهد بود.
از بی بخاری فمینیست های آمریکایی در تعجبم. جای عباس پارتیزان خالی! اگر یک همچین برنامه ای از تلویزیون ایران پخش شه، چه خشتک ها که پرچم نشه!
پانوشت خودم: اولا تو رو خدا ببینین این دخترا چطوری دارن منت پسره رو می کشن اه اه اه!!! چقدر اینا دخترای بی غیرت و بی اعتماد به نفسی ان!!! اصلا ها خداییش همین مدل دخترا باعث شدن بعضی از این آقایون اینقدر پررو بشن و همه رو به یه چشم نگاه کنن و دچار اعتماد به نفس میلیارد به توان میلیلاردی بشن!!! اصلاها چطوری این دخترا روشون شده بیان اینجا شرکت کنن و تازه توی هر قسمتی پسره یکیشو که خوشش نیومد از دور مسابقه حذفشون کنه!!! ایییییشششش واقعا جای من خالی که یه چند تا مشت نثار دهن این پسره کنم و دهنشو سرویس کنم تو رو خدا عکسا رو ببینین که چقققدر خر کیفه!!! اییشش
دوما اینکه این حاجی واشنگتن معلومه که سریالها و فیلم سینمایی های چپر چلاغ ایرانی رو ندیده که مثلا یه پسره زردامبو حال به هم هست که ۸۰۰ تا دختر دارن تلاش می کنن به این گوهر برسن !! و یا بالعکس!!! مثلا یه دختر از این ناز و عشوه ای ها هست که همه پسرای تاپ دانشکده میخوان بهش برسن و آخرشم قهرمان داستان میرسه وای که چقققدر از این چیزا بدم میاد :دی
بازم ایییشششش …
