۱۳۸۶-۰۱-۲۵
دایورت اشتباهی ؟!- آرزوها…
* خیلی جالب انگیزناک بود. دیروز یه نفر اشتباهی خط موبایلش رو دایورت کرده بود به شماره من. حالا هنوزم نمیدونم این مسئله عمدی بود و یا غیر عمدی.
ولی خداییش خیلی خندیدم. این یارو که اسمش حامد ظ… بود از قرار معلوم یه آقا پسر اکتیو بود چون ۴ تا دوست دختر داشت که دو تاشون خیلی گیر بودند. چون در طول روز بگم شاید بیش از ۱۰ بار زنگ زدن و میخواستن با خودش صحبت کنن که همش دایورت میشد به خط من و صدای زیبای منو می شنیدن:)
یکی از این حاجیه خانوما اسمش مهناز بود. این مهنازه به شدت به من شک کرده بود که گوشی حامد دست تو چیکار میکنه و تو کی هستی و هزار تا قسم منو داد که اگه دوست دختر جدید (!!!) حامد هستم حتما بهش بگم چون آق حامد به این یکی قول ازدواج داده بود. البته من روم نشد و بهش نگفتم که آبجی سرکاری چون سه تای دیگه هم می زنگن:-) ولی طفلی خیلی نگران شده بود و یه دو سه باری تهدید کرد که زنگ میزنه امور مشترکین قضیه سرقت سیم کارت رو لو میده!!! ولی خوب این یکی دختر خوب و ساده ای بود چون بعد دو سه بار زنگ زدن و تهدید کردن حرفای منو باور کرد و جالب اینجاست که گیر داده بود که اگه دختر دیگه ای زنگ میزنه مشخصات و شماره اش رو به این بفرستم:-)
این وسط یه چیزی دستگیرم شد و اینکه پسرا چقدر با هم راحتن و آستانه تحملشون بالاست چون (۳ تا آقا هم زنگ زدن) دوستان مذکرش که زنگ میزدن اکثر اینطوری شروع میکردن: (روم به دیفال) کجائی الاغ؟ اسگل این برنامه جدیدته؟ مرتیکه… نه اینکه عصبانی باشنها! خیلی هم این الفاظ رو دوستانه به کار میبردن. جالب اینجاست که یکی از اینها به طرز علمی داشت بهم ثابت میکرد که احتمالا سیم کارت رو کپی کردم (مگه اصلا امکان کپی سیم کارت وجود داره؟! یعنی چی اونوقت؟)
حالا ما دخترا! یکیمون به اون یکی خنگول هم بگیم این مسئه دردسر ساز میشه و باید خیلی مثلا اینجوری بگیم: چطوری لاله جووون، مهساجونم خوبی؟ و یا اینکه چطوری گلم؟ عسلم عزیزم مویزم :دی
* من از اون دسته آدمهام که اگه یه عنوانی بهم بدن و بگن راجع بهش تحقیق کن و در ۱۰ صفحه بیارش، پتانسیل اینو دارم که یه کتاب راجع بهش بنویسم و با این حال هنوزم ارضاء نشم که این مطالبی که نوشتم کافیه و همش حیفم میاد مثلا این یکیو هم ننویسم.
از نظر خودم این یه نقطه ضعف بزرگ هست. چون هم باعث میشه خیلی وارد دیتیل بشم و هم اینکه گاهی اوقات خودم توی اون مطلب گم میشم چه برسه به اونی که مثلا میخواد گزارش فنی منو بخونه!!!
مشکل بعدی من چه زمانی که دانشجو بودم و چه الان همیشه روی ساختار مقالات و گزارشاتیه که مینویسم. اکثر استادام (حتی استاد پروژه لیسانسم) همه شون اینطور بهم می گفتن که چیزی که تو نوشتی از نظر محتوا خیلی عالیه ولی متاسفانه ساختار گزارشات صحیح نیست و یا اینکه مثلا از نظر نگارش چیز فاجعه ای هست.
خدا وکیلی بازهم هزار مرتبه خدا رو شکر که استاد درس مبانی شیء گرایی (آقای مهندس مهرداد) مارو مجبور کرد که تمامی مستندات پروژه هامون رو فارسی بنویسیم چون در آینده احتیاج داریم. همین طور دست استاد درس شیوه ارائه مطالب (خانوم دکتر تقی یاره) درد نکنه که شیوه نوشتن مقالات رو یادمون داد و با اینکه ارائه خودم راجع به نحوه نوشتن گزارش فنی در مهندسی نرم افزار بود، بازم هنوز خودم توی این زمینه می لنگم و گزارشات اولیه ای که ابتدا ورودم به این محل کار فعلی می دادم، با توجه به نگارش ضعیف داد مدیرم رو در می آوردم.
* نمیدونم حرفهای کاردار دوم ایران (جلال شرفی؟) رو که توی عراق دستگیر شده بود دیدید یا نه؟ مثل اینکه بنده خدا رو بدجوری شکنجه دادن. میگفت که برای اعتراف با کابل زدنش و یا اینکه بهش گفتن اگه حرف نزنی یه سگ میاریم که تو رو از هم بدره و یا اینکه بهش مشت زدن و … حقیقتش من خیلی دلم براش سوخت… حالا فکرشو بکنین که این بابا طبق قوانین بین المللی سند رسمی دیپلماتیک هم داره و این بلا سرش میاد. کسی اطلاعی داره که ایران به جایی شکایت کرده یا نه؟ و اینکه آیا واقعا آمریکاییها اینو دستگیر کردن یا عراقی ها و یا انگلیسیها؟!
در همین باره جناب ابطحی خیلی زیبا نوشته اند: تصور کن اگر حتی تصور کردنش جرمه!
* خیلی خیلی زیبا بودند:
پرستو سلام
چهرا پای من را به این داستان آرزو گفتن باز کردی؟ سخت است. مدتها است که آرزو و ناکامی در ذهن من هممصداق شدهاند، آنقدر که دیگر نمیتوانم راحت معنای آرزو را جدا از ناکامی درک کنم. از آرزو گفتن سخت است. آرزو را فراموش کردن سختتر.
آرزو میکنم بدانم. بدانم و بدانم و بدانم و بدانم.
آرزو میکنم باشم و شاد باشم. بهرهمند باشم. انسان باشم. چیزی نباشم که بعدها از بودنش شرم کنم.
آرزو میکنم درد نکشم و درد نیافرینم.
آرزو میکنم دیدنم آدمها را شاد کند.
آرزو میکنم دیدن آدمها شادم کند.
آرزو میکنم رابطهی میان هر دو انسان و هر دو گروه انسانی بهتر شود.
آرزو میکنم دوستی که غم میخورد، شاد شود.
آرزو میکنم آنها که از هم دورافتادهاند، به هم باز رسند.
آرزو می کنم کسی مجبور نشود کسانش را ترک کند و برود به دوردستها تا کمی نفس بکشد.
آرزو میکنم عقل عقل عقل در همهمان بیشتر شود.
آرزو میکنم رفتار انسانی، لبخند، تواضع، محبت به دیگران این قدر دور و کور نباشند.
آرزو میکنم که دیگر هرگز هیچ آرزویی نداشته باشم.
که را صدا کنم؟
