۱۳۸۶-۰۱-۲۰
تنگ شدن سایز مانتوها
*دیروز توی مانتو فروشی:
خانوم فروشنده: فعلا برید سایز ۱ رو بپوشید. کاملا اندازه شماست!
من (بعد پوشیدن): لطفا سایز ۲ رو بدید!
خانومه: اینکه اندازه شماست!
من: نه تنگه. روم نمیشه اینو بپوشم!!!
خانومه: اصلا از سلیقه ات خوشم نیومد. بفرمایید اینم سایز ۲.
من (بعد پوشیدن و تفاوتی احساس نکردن): لطفا سایز ۳ رو بدید!
خانومه: خونواده ات سخت گیرن؟!!
من: نه. خودم روم نمیشه! جدای از اون توی محل کارم هم گیر میدن.
خانومه (در حال دادن سایز ۳): عجب! بابا تو چه جور دختری هستی! یه کم فکرتو باز کن!
من (بازم بعد پوشیدن و تفاوت خیلی خاصی احساس نکردن): بالاتر از سایز ۴ اگه دارید اونو بیارید!!!
خانومه: دست ور دار دختر! بالاتر از سایز ۴ رو من به خانومای حامله میدم. حالا میخوای ببین!
منم بعد از دیدن بیریختی و گشادی بیش از حد سایز ۴ اصلا از دیدن سایز ۴ که خانومه اصرار داشت و کلا خرید مانتو منصرف شدم!
دقت کردید که سایز مانتوها هر روز داره کوچک و کوچکتر میشه؟!! یعنی فکرشو بکنین این سایز ۳ جدید رو اگه میپوشیدم دم در ورودی شرکت خانوم حراست از ورود بنده ممانعت میکرد!
* آها گفتم حراست یادم اومد که نکاتی رو در این باب بگم. به طور کلی من خیلی دقت کردم کلا حراستی ها با کسانی که باهاشون خوش و بش میکنن خیلی کار ندارن ولی با بقیه چرا! مثلا من بارها دیدم خانومه آرایش کرده مانتوشم کوتاهه یه چاق سلامتی درست و حسابی میکنه و حراست هم خیلی سوری کیفش رو میگرده و اجازه ورود میده ولی مثلا تا به من رسیده صورت رو قشنگ جهت مشاهده آثاری از آرایش بازبینی میکنه کیفم رو کامل به قصد دیدن هرگونه CD یا فلاپی (ورود یا خروج رسانه ذخیره سازی ممنوعه) میگرده و از همه مهمتر تقریبا هر یک روز در میان ازم میپرسه که آیا گوشی دوربین دار دارم یا نه؟!
البته این قضیه گوشی دوربین دار به کلی لوث شده:) چون من توی دست همه اعم از آبدارچی ها و حتی سربازها و نگهبانها!!! هم دیدم(تا جایی که من میدونم اصولا در سربازی آوردن هرگونه موبایل ممنوعه درست میگم؟) بعدشم فکرشو بکنین که طبق گفته همکاران وجب به وجب اینجا دوربین داره و این چیزا کنترل میشه:-) من خودم اوایل خیلی می ترسیدم ولی وقتی دیدم بقیه خیلی عادی برخورد میکنن رفتار منم آدمیزادی شد:-)
* عجب لینک توپی پیدا کردم در مورد سریال جواهری در قصر
فکرشو میکردم که این سریال اینقدر پرطرفدار و محبوب باشه:) جالب اینجاست که آخر سریال رو هم فهمیدم. یانگوم بانوی اول قصر نمیشه بلکه پزشک سلطنتی میشه :دی
* اگه واسه وقتتون ارزش قائل هستید از این به بعد این نوشته رو نخونید چون همش غر غر زدنهای دخترانه است. دخترانه رو واسه این نوشتم که من چند سال توی خوابگاه بودم و میدونم که اکثر دخترا همچین گیرهایی به خودشون میدن.
* اولش اینکه یادم نیست که توی کدوم وبلاگ اینو خوندم و بعدش کپی کردم. الان هر چی وبلاگایی رو که خوندم مرور کردم نتونستم دوباره پیداش کنم ولی مطلبش رو توی ادیتور لامپ کپی کرده بودم:
این هم به نوعی یک سیستم دفاعی است، وقتی آدم تو شرایط نامطلوب هستش شروع می کنه به سرزنش کردن خودش و گاهی این تبدیل به یک عادت روانشناختی می شه، شاید چیزی شبیه به روحیه مازوخیستی
* اینو واسه این نوشتم که من اینروزا اصلا توی مد درستی نیستم و مدام به خودم گیر میدم و از خودم ایراد میگیرم. دیروز هم به شدت تمام از خودم متنفر شده بودم:(
الان هم که داشتم مطالب قبلی وبلاگم رو میخوندم تازه دیدم که چقدر چرت و پرت و بیربط نوشتم و خدا میدونه با خوندنش ملت چه برداشتای غلطی میتونن بکنن. در نظر بگیرید که خیلیایی که تقریبا هر روز منو میبینن هم اینجا رو میخونن. واسه همین مطالبم رو که مرور میکردم از نوع شتابزدگیم توی نوشته هام و بچه بازیایی که نوشتم واقعا بدم اومد.
در مورد من و یا اونهایی که کلا با هویت واقعیشون می نویسن، فکر می کنم باید از قبل روی چیزایی که مینویسن فکر کنن و جوانبش رو بسنجن نه اینکه همین جوری بیان فی البداهه پست بذارن. به خصوص وقتی دارن بعضی چیزای روزمره و یا شخصی شون رو هم مینویسن به نظرم وضع دشوارتر هم میشه!!!
همین دیگه! فقط خواستم بگم که من خیلی خنگولانه و نسنجیده مینویسم. خواهشا خیلی از مطالب من رو جدی نگیرید و برداشتی ازش نکنین. چون من ذاتا موجودیم که همیشه خودم رو می پام که از رفتارا و یا حرفام تعبیر بد نشه ولی مثل اینکه توی این وبلاگ خیلی بچه بازی در آوردم. ببخشید…
