۱۳۸۵-۱۰-۲۴
تنهایی زنانه و خاطرات خوابگاه
* چاهی را تصورکنید که آب آن هرگز نمی خشکد.
به هنگام نیاز سطل خود را به ژرفای چاه بفرستید و به دستاورد خویش بنگرید.
می توانید سطل را تهی به چاه بیاندازید ،یا که در سطل پرسشی بگذارید…
* از میان صحبتهای یکی:
ببینید من معتقدم که ما باید انرژی هسته ای داشته باشیم. حتی من معتقدم میتونیم بمب هسته ای هم داشته باشیم ولی خوب باید ازش استفاده صلح آمیز کنیم:-)
حتما میدونین که اینجور صحبتا مختص کیه؟
* خوب چند سال پیش که من دبیرستانی بودم بابام همیشه بهم میگفت: اینقدر خودتو بین این کتابا گم نکن! بعدا که بزرگتر شدی می فهمی که توی این مملکت بدون داشتن پارتی و معرف هیچوقت نمیتونی به مدارج بالای شغلی برسی.
اینو گفتم که بگم جدیدا شانس آوردم و یه خانومی توی اون مسیر سوار سرویس میشه و با هم حرف میزنیم. این خانومه امروز خیلی ناراحت بود و وقتی علت رو پرسیدم بیکار شدن دامادش بیان کرد اونم در آستانه زایمان خواهرش! میگفت که دامادشون (دانشجوی دکترا) توی سازمان زمین شناسی کار میکنه و همکارش در حالیکه هم تحصیلاتش کمتره و هم مرتبه شغلیش مرتب به ماموریت داخل و خارج از کشور میره و مهمتر اینکه حقوقش دو برابر و نصفیه اینه. از اون مهمتر اینکه اون همکار مهمتر اساسا دانشجوی لیسانسه و این ماموریتهام با همکاری مدیرش انجام میشه و در طول این ماموریت ها میره سر کلاسش! اوه خدای من فکرشو بکنین!!!
* امروز آخوند مسجد سر نماز یه سری سوال مطرح کرد که جوابشون جایزه داشت البته من جوابا رو بلت بودما ولی روم نمیشد بگم! من سابقه اینم دارم که قبلا از آخوندی هدیه دریافت کرده باشم:-)
یادمه پارسال که خوابگاه بودم، یه بار سرنماز مغرب آخونده که خیلیم جوون بود بین دو نماز پرسید که آیا کسی از بچه هایی که مهندسی میخونن اینجا حضور داره؟! یه لحظه بیاد اینجا من کارش دارم!!! منم روم نمیشد جواب بدم و چون هیچکی دستشو بالا نبرد، هم اتاقیای من گیر دادن که من بگم و آیلار برگشت گفت: بعله ایشون!! (حالا خودش مهندسی معدن میخوندا) آخونده هم با خوشرویی برگشت گفت: بیا اینجا عزیزم!!! اوه اوه اوه. اصلا نمیدونستم چجوری از سرجام پا شم! بدتر از همه اینکه هم اتاقیای من همون لحظه به شوخی شروع به پچ پچ کردن که برو کارت داره و زن مهندس میخواد و زهرا بختش باز شده و این حرفا:دی
منم بالاخره پاشدم رفتم در سه متری آخونده وایستادم که برگشت گفت: بیا جلوتر خانومی!!! اونم من! در مواقعی که دارم ورانداز میشم تقریبا حاضرم بمیرم و از اون صحنه فرار کنم. بالاخره در حالیکه داشتم آب میشدم به وضوح صدای قهقهه آیلار رو می شنیدم. و سعی کردم یه کم جلوتر برم که دیدم آخونده داره میاد سمت منننن. واااااای. خوشبختانه دیدم دستش رو جلو آورد و توی دستش یه سررسید خیلی شیک و خوشگل بود!!! سر رسید و داد به من و بعدش تشکر کرد و گفت که امروز جایی جلسه داشتن و این سررسید رو بهش دادن!! و چون این سررسید مهندسی (!!!) بوده، تصمیم گرفته که بده به یکی از بچه های مهندسی که میان سر نماز :دی
وقتی که رفتم نشستم سرجام مطمینم که یه ۵ کیلویی آب شده بودم که تاااازه اینا حسودیشون شد که سررسیده خوشگله و این حرفا:-) حالا بماند که چند روز مدام توی اتاق سر به سرم میذاشتن که تو با آخونده مراوده داشتی و واسه همین همیشه میری نماز جماعت و این حررررفا:-)
واقعا یادش به خخخخخخخییییییییررررررررررررر….
* از وبلاگ یک حزب اللهی (جالبه که حزب اللهی هام صداشون در اومده)
… الا ما میتوانیم (میشود، میتوانیم) جلوی هذه و تلک ، خودمان را به موش مردگی بزنیم و حواسمان نباشد که روزگارانی لیست مفاسد اقتصادی در جیبتان کپک زده بود و یادمان برود که بنا بود احمدی نژاد به پا خیزد، در روزگارانی که فقر بود و فساد بود و تبعیض !.،؛, اما دیگر به هر زور و کلکی متوسل می شویم نمیتوانیم برای هذا و ذلک، دلیل بلغور کنیم که چرا شیخگان احمدی نژاد، درباره ی مسائل توضیحات نمی دهند یا به سوال ها درست پاسخ نمی دهند!
با همه ی ارادتی که خدمتتان داریم، هر وقت این مصاحبه های خبریتان پخش میشود یواشکی یک کاری برای خودمان دست و پا می کنیم که ندانیم رئیس جمهور و یارانش چگونه از توضیح دادن تفره می روند!
قربانتان بروم (!؟) آخر این نشد جواب! هر بار ، سر هر مشکلی همسر محترم خانم رجبی را به زحمت بیندازید که بیایند و بگویند تقصیر عوامل بیرونی است! می خواهند آشیخ را نزد مردم ـ زیانشان لال، چشمانشان کور، گوش هایشان کر، پاهایشان شل، دستانشان مقطوع و … (اگه خوشونتطلب ندیدهاید ، به ما می گن خشونت طلب … به ما می گن خشونت طلب … ) ـ ناکارآمد جلوه دهند و یا مثل هذا … باور بفرمایید ایشان هم از بس این جمله را تکرار فرموده اند، این اواخر هنگام تکرار این جملهی زیبا، خنده بر لبانشان می ماسد و … و هیچی دیگر، همین!
خودمانیم دیگر ، تعارف که نداریم با هم … شما حتی یک نفر را هم ندارید که بیاید و درست و حسابی ـ خیلی معذرت می خوام، خیلی معذرت می خوام ـ گندهای دولت را ماست مالی کند! حداقل قبلنی ها از این کارها خوب بلد بودند !
* از وبلاگ یک دریچه آسمان:
تنهایی یک انسان غیر قابل انکار است و اگر کسی تنها نباشد یا وصل است و یا بدجور شوت می زند. اما در مورد تنهایی یک مقوله ای هست به نام تنهایی زنانه!
خانمی است در اداره ی ما که ظاهرآ افراد مهمی از خانواده اش را پشت سر هم از دست داده است و آخرین آنها همسر نازنین اش بوده است….یک دختر دارد و یک پسر…
من بارها دیده ام که هر بار یک مریضی دارد. دیده ام در سالگرد همسرش بدجور قاطی می کند. با همه کس حرف می زند و گریه می کند… چند روز پیش دیدم پانسمانی روی صورتش است که حاکی از اتفاق جدیدی بود.
گر چه او زمین خورده بود ولی اگر با من باشد می گویم سر و ته همه ی نشانه ها را جمع کنیم او زن تنهایی است… عمق تنهایی یک زن در جدایی زیاد می شود حالا این جدایی در زنده بودن همسرش و حتی در کنار او باشد و یا در نبود و مرگ او! فرقی نمی کند…
…………………………..
هر دویی که بخواهد یکی شود آسان نیست.در منطق خوانده بودیم که اگر قرار بود دو تا شی یکی باشد اصلآ همان یکی می ماند و دو تا نمی شد… حالا یک مبحثی هست در عرفان به اسم فنا… در فنا دو یک نمی شود .کل٬ جزء را در بر می گیرد…
برای محو کردن تنهایی یک انسان٬ فرد کامل تری مورد نیاز است ولی برای از بین بردن تنهایی زنانه موضوع ساده تر از این حرفهاست.
* Where the Sidewalk Ends
There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,
And there the grass grows soft and white,
And there the sun burns crimson bright,
And there the moon-bird rests from his flight
To cool in the peppermint wind….
