۱۳۸۵-۱۰-۱۵
محدودیت و سختگیری
* دقت کردین آدم وقتی خودش تنهاست و یا یه غمی توی دلش داره وقتی میره توی اجتماع و به خصوص وقتی داره توی خیابون قدم میزنه، احساس میکنه همه آدما الان یه غمی دارن. به خصوص اینکه فکر میکنه وای اینایی که الان سعی می کنن خودشون رو عادی جلوه بدن خدا میدونه چه غمها و افکاری رو دارن با خودشون حمل می کنن و توی دلشون چه خبره؟… فکر میکنم اینطوری آدم بیشتر برای بقیه آدمها و احساساتشون ارزش قایل میشه.
* هه هه! قابل توجه استقلالیهای محترم که امیدوارم امروز به پاس ببازن (اگه هم ببرن چیزی به ارزشهاشون اضافه نمیشه :دی)
آقای کامران نجف زاده (همون خبرنگار معروفه) نه تنها پرسپولیسیه بلکه از کوچکی دلش میخواسته نوک حمله پرسپولیس بازی کنه به این میگن طرفدار دو آتیشه
* خوب من با اینکه کارم تا ساعت ۳.۵ هست و پنج شنبه هام بیکارم ولی بازم کمتر مینویسم. البته این چند مدت که یک دلیل ساده بیش نداشت. شروع کارم مصادف شد با اومدن مامان و مامان بزرگ و زن داییم به تهران جهت مراسم عقدکنان پسرخاله ام. و البته که زمانی که اینا میان تهران بنده باید دربست در اختیارشون باشم. مسپله اصلی اینجاست که اینا معتقدن لباس و لوازم کلا توی تهران ارزانتره و هروقت هوای خرید به سرشان میزنه من باید همراهشون باشم:)
من برعکس هیچ وقت از پرسه زدن کنار فروشگاهها و پاساژها خوشم نمیاد (یعنی اصلا وقتشم نداشتم) ولی این مدتیم که بیکار بودم بازم از این کارا متنفر بودم. هر وقتم میخوام خرید کنم زنگ یزنم به دوستام و میپرسم که مثلا مانتوهای کجا خوبه و میرم اونجا. به ندرت توی زندگیم پیش اومده که مثلا برای خرید مانتو برم ۲۰ تا فروشگاه رو ببینم!!! به خصوص اگه تنها باشم که اصلا این کارو نمی کنم. برعکس زن دایی و مامان و خاله ام! یعنی تا ۸۰۰ تا فروشگاهو نبینن ولکن نیستن و جالب اینه که معمولا هم برمیگردن از همون چند تای اول یکیشو میخرن:-) شایدم واسه همینه که من اصولا هیچ وقت قیمتها دستم نیست.
* همین الان توی تاکسی ای که داشتم می اومدم: تصور کنید که راننده جوون بود یه آقا پسری هم جلو نشسته بود. عقب هم که یک دختر و پسر به همراه من نشسته بودن. البته نشسته که چه عرض کنم دختره توی بغل پسره بود. حالا از توضیح باقی مشاهداتمان معذوریم! دختره ماکزیمم دیگه ۱۸ سالش می شد و یه آرایش غلیظی هم داشت. راننده هم یه دونه از این آهنگای بندری رو با صدای بلند گذاشته بود که موبایل دختره به صدا در اومد و از راننده خواست صدای نوار رو کم کنه، راننده هم اصلا خاموشش کرد و دختره شروع به حرف زدن کرد:
ااا مامان اومده؟ واااای جدی میگی؟ ببین من و سعید داریم برمیگردیم. به مامان گفتی رفتم خونه بنفشه اینا واسه امتحان شنبه درس بخونیم؟ تو رو خدا یه طوری بپیچونش. آهااا مریم یه چیزی، یه ربع دیگه بیا سر کوچه یه دستمال کاغذی خیس شده هم با خودن بیار. راستی یادت نره یواشکی چادرم رو هم بذاری توی کیفت بیاری!!!
حالا دیگه خودتون حدس بزنین دهن من و راننده و اون یکی آقا چقققدر باز مونده بود. گاهی اوقات واقعا برای من سواله این دخترایی که توی اینجور خانواده ها و با این شرایط سختگیرانه بزرگ میشن، چطوری به این راهها کشیده میشن؟! اونم یه دختر دبیرستانی! خداییش خیلی زود نیست؟! نمیدونم بالاخره یه روزی این کاراش لو میره، یعنی چه توضیحی واسه این کاراش داره؟ نمیدونم شاید واقعا محدودیت و یا سختگیری زیاد باعث میشه اینا اینطوری بشن! ولی آخه بین اینهمه محدودیت این یارو کجا یا کی وقت کرده با پسره اینقدر دوست بشه! مطمپنا تنها جواب ممکن خیابان و یا پارکه! و چند روز دیگه یا ازدواج اجباری و ناموفق و یا فرار خواهد بود. مطمپنا این فرد شناخت خیلی خاصی هم نمیتونه از پسره پیدا کنه. و دیگه تکلیف اون زندگی هم مشخصه. من همیشه یک اعتقادی دارم و میگم هیچ کس غیر از خود شخص نمیتونه به خودش کمک کنه و خانواده یا دوستان و یا اصلا هر مرجع دیگری نمیتونه اندازه خود اون شخص در کنترل احساسات و نیازها بهش کمک کنه. جایی که خود اون شخص نمیخواد و احساس نیاز داره، اونوقت دیگه هیچ کدوم از این قوانین سختگیرانه راهکار نیستند.
* اوه اوه! الان سایت طرح سازماندهی وبلاگها رو دیدم!!! مشخصاتی که برای ثبت سایت خواسته کافیه تا آدم بیچاره بشه:-) همه اطلاعات الزامی هست و اینام برای ردیابی یک آدم کافیه! حالا نمیدونم این اطلاعات رو میخوان چیکار کنن؟! ولی فکر کنم همینجوریشم واسه وزارت اطلاعات درآوردن مشخصات نویسنده یک سایت کار مشکلی نداره! کمااینکه همینجوریشم بعضی از خواننده های وبلاگ میرن از همکارا و یا دوستای قدیمی آمار در میارن وزارت اطلاعات که دستش خیلی بازه نیازش به این طرح چی بوده؟!
* یک حزب اللهی نظراتش درباره طرح سازماندهی سایتها جالبه:
طرح ساماندهی وبلاگها را اوایلی که به گوشم خورد، زیاد جدی نگرفتم. گفتم در این شلوغبازار اینها هم پراندهاند، مثل همان موقع که هوس مشاور وبلاگنویس کرده بودند! بالاخره چیزهایی به نام فکر و مغز داریم و دارند! چهطور ممکن است تصمیم به کنترل ایییییین همه وبلاگ بگیرند. [البته از یک لحاظ ، این طرح واقعا خوب است ، بالاخره این همه جوان بیکار داریم در این مملکت! چه کاری بهتر از وبگردی و وبلاگ خوانی! هم فال است و هم تماشا! راستی اگر خبردار شدید استخدامی در کار است و پارتی بازی نیست، خبرمان کنید!]
· اصل طرح مشکلی ندارد. سایت داشتن نباید به این راحتی باشد که یحتمل اینها هم منظورشان همین بوده. وبلاگ برای بعضیها مثل دفتر خاطرات میماند. بعصی وبلاگها صرف وقتگذرانیست! اصلا مگر خیلی از وبلاگها چند بازدید در روز دارند که باید نوشتههایشان کنترل شود. چه اهمیتی دارد بچهبازیهایمان و شان؟ ثبت وبلاگها چیز مضحکیست. همین میشود که میگویند:
“این ثبت درست مانند این است که از شما بخواهند
اگر دفتر خاطراتتان را به بیشتر از سه نفر می دهید که بخوانند، باید یک کپی اش را به وزارت ارشاد بفرستید.
اگر ایمیلی را به بیشتر از پنج نفر می فرستید، یک نسخه برای وزارت اطلاعات هم بفرستید.
اگر جزوه ای از دوستتان کپی کرده اید و کنار جزوه یک شعر عاشقانه نوشته، یک نسخه به بسیج دانشجویی هم بدهید” ß کیبرد آزاد
· از اولش هم نباید حرفی از وبلاگها می زدند. میشد نوشت سایت و در تعریف سایت، محدودیت ایجاد کرد. این جماعت وزارت ارشاد و مجلس، یا وبلاگ نمیدانند چیست و قدرت وبلاگنویسان [اهم اهم] را دستکم میگیرند، یا زیادی شجاعند و در کلهشان … [به دستور طیبه سانسور میشود!]
همه جا این قضیه به اسم سایت و وبلاگ ثبت شده و در فرم ثبت نامش، تازه میگوید ثبت وبلاگها اختیاریست! اینها یک چیزیشان نمیشود؟
