۱۳۸۵-۰۹-۳۰
کارمند رسمی دولت-شب یلدا
* اولا اینکه یلدا مبارک و خوش به حال اونهایی که شب یلدا رو پیش خانواده شان هستند. من هم به اتفاق دو مجرد خنگول دیگه (شیوا و خواهرش) شب سلدا رو با هم باشیم. فعلا که مجبورم کردن هندونه و انار و نیم کیلو تخمه بخرم !!! تازه بر خلاف من اینها بسیار از شب یلدای مجردیشان راضی هستند :دی
* خوب ما تقریبا داریم میشیم کارمند رسمی دولت:-)
البته این اتفاق قراره شنبه یا یکشنبه هفته آینده به بعد بیوفته. (چند روزه دیگه). علاوه بر افزایش حقوقی که اینجا دارم (مثلا فقط حق پایه حقوقم با ساعات کار کمتر، برابر کل مقداریه که قبلا میگرفتم) و ثباتی که میدونم آخر هر ماه حتما حقوقم رو میگیرم من دلیل دیگه ای برای این خوشحالیم دارم. حقیقتش اینه که من از مدتی که بیکار شدم، یک مدت پروژه ای کار میکردم و با اینکه به نظر میاد پول بیشتر و انرژی کمتری توش هست بازم آدم رو ارضا نمی کنه. یاد این جمله کتابا افتادم که برای توجیه قانون و قانون گذاری همیشه می گفتن که انسان ذاتا اجتماعی هست و گرایش به اجتماع داره. حالا توی خونه کار کردن اصلا به مذاق آدمی مثل من خوش نمیاد و من ترجیح میدم واقعا توی محیط کارم با آدمها مختلف تعامل داشته باشم و بتونم از تجربیات بقیه هم کمک بگیرم. کمااینکه محل کار سابقم علیرغم همه ناخوشیهایی که آخرش داشت و داره، چیزهای زیادی رو توی حیطه روابط اجتماعی و کار به من آموخت. همین دیگه…
پ.ن: باور بفرمایید بنده هیچگونه پارتی و یا معرفی نداشتم و واقعا همونطوری که دوستای نزدیکم میدونن تقریبا دو ماه واسه اینکار دوندگی کردم:)
* دیشب توی اخبار ۲۰:۳۰ تریبون آزادش رو برده بودن به شهر ری. حالا بین همه مشکلاتی که مردم اونجا داشتن حرف یک پدر برای من خیلی غم انگیز و متاثر کننده بود. اینکه میگفت ما توی یک روستا هستیم که مدرسه نداره و بچه های ما برای تحصیل باید برن باقر آباد و اینهمه راه هم کرایه اش خیلی زیاده و هم اینکه شرکت واحد یک اتوبوس به ما اختصاص نمیده.
خداییش خیلی متاسف شدم. جالب اینجاست که بدونید اون آقا میگفت که کرایه بچه هاش در ماه میشه ۷ هزار تومان و جوری ۷ هزار تومان رو کشید که انگار ۷ میلیون. یک واقعیت رو باید پذیرفت که واقعا بعضی خانواده و بعضی پدر ها هستند که خیلی زجر می کشن. مثلا من مطمپنم که برای هر پدری خیلی سخته به فرزندش نه بگه و اینو هم در نظر بگیریم که سقف درآمد این خانواده چقدر کم هست که ۷ هزار تومان در ماه براش زیاد بود. و اینکه اصلا چرا باید توی همه روستاها مدرسه نباشه؟!
حالا بر فرض که شرکت واحد یه اتوبوسی هم به اینها اختصاص بده! (احتمالا ۱۰ سال آینده) این بچه های روستایی با اون درآمد اندک پدر و مادراشون وقتی به یک شهری میرن و تفاوتهای خودشون رو با بچه های دیگه هم سن و سال خودشون میبینن، بیشتر سرخورده میشن. مطمپن باشید اونها کرایه روزانه شون رو به زور از پدر و مادرشون میگیرن چه برسه به لباس و لوازم تحریر و خوراکیها و …
* این واژه تماشاگرنما (!!!) کم بود، دانشجونما هم اضافه شد! مثلا همین تلویزیون محترم خودمان مخالفت یکسری از دانشجویان رو با رییس جمهور محترم در امیرکبیر اینطوری عنوان نمود: در خلال مراسم عده ای دانشجو نما سعی داشتند که نظم مراسم رو به هم بزنن!
حالا نه اینکه من کار اون دانشجوها رو تایید کنم ها! ولی خوب مطمپنا اونها از همون دانشگاه امیرکبیر و یا دانشگاههای دیگه بودند و اصولا بنده نمی فهمم دانشجو نما یعنی چی؟! شاید به خاطر اینکه واقعا در حیطه های دیگه فرصت مخالفت به ملت داده نمیشه و یا اینکه کم داده میشه، اونها در اونجا فرصت رو غنیمت شمرده بودند!
(تاکید میکنم که بنده روش مخالفت اونها رو تایید نمی کنم)
* من اوایل که دانشجو بودما به همه چیز اعتراض میکردم! خوب طبیعی بود. تجربه من از زندگی فقط دبیرستان بود و مدرسه! مثلا اتوبوس دیر میکرد به راننده اعتراض میکردم. توی اداره ای که کار داشتم اگه کارمنده کار ملتو بیخودی راه نمینداخت اعتراض میکردم. توی بانک اگه خانومه به جای رسیدگی به کارای مردم با تلفن ور میرفت اعتراض میکردم و … بعدها یعنی دقیقا سال دوم و یا سوم دانشگاه فهمیدم که نه بابا! اینطوری اگه پیش برم دو سال دیگه حتما ناراحتی اعصاب میگیرم!!! و این مملکت کلش همینه! هرجاشو که درست کنی یه جای دیگه اش می لنگه و کلا بهتره منم ساکت باشم. الان اگه توی صف بانکی، جایی اتفاقی می افته منم مثل بقیه ساکت میشینم و منفعل به قضیه نگاه میکنم. فکر می کنم مشکل برنامه ریزی و از همه مهمتر عمل به اون چیزی نیست که من با این تجربه و سواد اندک خودم بتونم راجع بهش حتی حرف بزنم.
ولی بعضی اوقات حرفای آدمها برای من خیلی جالبه. مثل اینکه همین چند روز پیش (که شمال بودم) رفتم یکی از روستاها دیدن یکی از دوستانم. موقع برگشت اتوبوس واحد تاخیر کرده بود (به جای ۱۰:۳۰ اتوبوس ۱۱:۲۰ اومد) یه آقای خیلی مسن برگشت گفت که بابا توی آمریکا یارو هماهنگ میکنه که توی دقیقه فلان یک ساعتی بیاد بار رو از فلان فرودگاه ببره و بدون اینکه کسی بهش چیزی بگه یا وادارش کنه خودش همون ساعت و همون دقیقه بار رو میبره و دقیقا همون زمان مذکور به مقصد میرسونه:)
من و دوستم از این حرفش خیلی خنده امون گرفت. آخه یه پیرمرد حدود ۷۰ ساله اونم توی یکی از روستاهای دوردست:-). بعدشم برگشت به من نگاه کرد و گفت: بخند دختر جان تو هنوز خیلی جوونی و این چیزا رو نمیفهمی. ماها نمیتونیم سرپا بمونیم و یا اینکه توی این سرما توی ایستگاه بشینیم.
* این جوان هندی را که می بینید در اصل یک آقاست:-) بعدش اونوقت توی مسابقات دوی ۸۰۰ متر زنان آسیا به عنوان یک خانوم شرکت کرده و دست بر قضا مدال نقره هم گرفته! البته طبق این خبر ایشون توی تست جنسیت شرکت فرمودند و فهمیدن که ایشون آقا هستند و مدال رو ازشون پس گرفتن:-)
جلاالخالق! آدم چه خبرهایی که نمی خونه:-) این دیگه چه مدلش بود؟!!
