۱۳۸۵-۰۸-۱۶
عروسی زدگی
* هنوزم به این ورد پرس عادت نکردم، قالب وبلاگ هم به تدریج داره کامل میشه! اگه نظری در جهت هر چه بهتر شدن این قالب!! دارید برام بنویسید، دو سوال از محضر محترم علمای ورد پرس:
۱- تنظیمات فونت نوشته ها کجاست؟! آیا ادیتور فارسی نوشته شده بضاعتش در همین حده؟! آخه این خیلی کوچیکه و بعدشم فونتش درست کار نمیکنه!(یعنی اصولا فونت نداره)
۲- تنظیم مشاهده کامنتها کجاست؟! مثل اینکه من بخوام کامنتا بعد از دیدن خودم نمایش داده بشن؟! مرسی
* اولین شب آرامش:
یکی از بهترین سریالهایی بود که اخیرا از تلویزیون پخش شد و پایانش که بازم هم قشنگ و زیبا بود. البته بر خلاف من خواهرم فکر می کنه که پایانش افتضاح بود و علیرضا باید میرفت با نوشین ازدواج میکرد!!!
اما من این سریال و بازیهاش رو خیلی دوست داشتم. شاید بهترین و تاثیر گذارترین جاش حرفهای آخر پیمان بود (با اینکه من اصلا ازش خوشم نمی اومد). و اون شعر پایانیش هم که محشره:
به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من؟
تا هستم من اسیر کوی تواًم به آرزوی تواًم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
* نمیدونم دقت کردید یا نه؟!آدم وقتی از عروسی ای، عقدی چیزی برمیگرده دچار عروسی زدگی میشه؟! بدین صورت که خودشم هوس میکنه ازدواج کنه و زندگیش رو از این حالت تکراری بودن در بیاره؟!
به خصوص که اگه این مراسم مال دوستش و یا اقوام نزدیک و خلاصه اونهایی که میشناسه باشه بیشتر این حس در آدم تقویت میشه. شایدم توی چند روز اول این حس اینقدر در آدم قویه و به مرور زمان آدم به زندگی عادیش برمیگرده. حالا باز اگه آدم پسر بود حق انتخاب داشت و می تونست دست به کار بشه. ولی ما دخترا که دیگه هیچی!!!
* حالا من این چند روزه که از مراسم عقد دوست دوره دبیرستانم برگشتم فهلا توی مد اونم!!! ولی خوب کاری از دستمان ساخته نیست:):):)
گفتم عروسی؟ میدونین یاد چی افتادم؟ یکی از دوستانم چند شب پیش میگفت که یکی از آشناهاشون به تازگی عقد کرده و قبل از عقد دختره عینهو یک فرشته بوده. اما چند روز بعد از عقد طلب مهریه اش رو کرده که چندین میلیون تومان هست! حتی رفته محل کار پسره و اونجا هم داد و بیداد و آبروریزی!!!
موندم اینها چطوری میخوان زندگی کنن و اصولا هدف دختره از این ازدواج چی بوده؟! یعنی از اول فکر همین بوده و اینهمه انرژیش رو واسه همین کار گذاشته بوده؟!!
* حاجی واشنگتن: فردا انتخابات میان دوره ای آمریکا برگزار می شه. ملت همیشه در صحنه ینگه دنیا فردا به پای صندوق های رای می رن تا مشت محکمی به دهن خودشون بزنن (آخه این مشت های محکم همیشه به آمریکا حواله می شن).
* سقف ثروت: دوره راهنمایی و دبیرستان یک معلم علوم اجتماعی داشتیم که آدم باسوادی بود - در معیارهای آن روز ما - و مثل هر معلم علوم اجتماعی باسوادی در دهه شصت طبعا چپ گرا هم بود. یادم است بحث فاصله طبقاتی یکی از دغدغه های اساسی او بود و بارهای بار راه حلش را که به قول خودش از الجزایر الهام گرفته بود به ما ارائه داد. راه حل این بود که به افراد اجازه فعالیت و مالکیت خصوصی بدهیم ولی برای ثروت سقف بگذاریم و مثلا بگوییم هر کسی مجاز است حداکثر تا سقف دویست میلیون تومان ثروت داشته باشد. من هم که مثل هر سیزده ساله دیگری در آن دهه خواننده آثار شریعتی بودم به شدت طرف دار این راه حل بودم. (درست است، من هم مثل هر لیبرال رادیکالی زمانی چپ بودم ولی در هفده سالگی به راه راست هدایت شدم!)
* راستشو بگمها من فکر نمیکردم این قضیه دختران فراری و کلا باندهای فحشا و اینها حتی در شهرستانها و شهرهای کوچک هم اومده باشه!
پنج شنبه وقتی وارد لاهیجان شدم دنبال یک جایی برای گلاب به روتون قضای حاجت بودم:):) واسه همینم رفتم نزدیک یه خانوم چادری هیکلی و بهش گفتم که میدونه دستشویی کجاست یا نه؟! وقتی خانومه برگشت حقیقتا خیلی ترسیدم. خانومه به طرز وحشتناکی آرایش کرده بود و چون چشاش گود بود و خط زیر چشمشو خیلی پررنگ زده بود قیافه اش ترسناک تر شده بود. در جواب من برگشت با لبخند گفت: حاضری تا چالوس بیای؟! من بدون اینکه بفهمم منظورش چیه گفتم: برو بابا برای یه دستشویی پا شم بیام چالوس؟! اونم با لبخند کریه ای برگشت گفت: نه اون دوستم (اشاره به ماشین دوویی که یه آقای ۴۰ ساله خندان! توش نشسته بود) یه ویلا داره من مطمپنم که به تو پول خیلی خوبی میده!!! آقا منو نمیگین؟ انگار یک جریان برق چندین هزار مگاواتی وارد بدنم شده باشه همونقدر ترسیدم و پریدم سمت خیابون! من هنوز موندم این خانومه چی در من دید که همچین پیشنهادی رو به من داد؟! شاید چون من رفتم سمتش و باب گفتگو رو باز کردم فکر کرد میشناسمش؟! یا اینکه چون ساک دستم بود و فکر کرد دختر فراری ام؟!! من تا به حال هیچ وقت از نزدیک چنین آدمهایی رو ندیده بودم و خیلی توی قیافه خانومه دقت کردم. برای من خیلی جای سوال بود که چه چیزی بعث شده این کارش به اینجا بکشه؟!
* قضیه گناه اصلی در مورد مردیه که با آگهی در روزنامه قصد داره ازدواج کنه چون به عشق و این چیزا اعتقادی نداره و با زنها هم رابطه چندانی نداره در نتیجه تصمیم میگیره اینجوری ازدواج کنه((البته فیلم اینجوری شروع نمیشه ها)) خلاصه همسر دلخواهش رو پیدا میکنه و بعد از چند وقت نامه نگاری قرار میشه اونا همو ببینن و تصمیم بگیرین که چه کاری بکنن و اونا همو میبینن برای اولین بار, کشتی کنار اسکله پهلو گرفته و همه رفتن لوئیز(آنتونی باندراس) هنوز منتظره تا دختری که عکس رو داره ببینه اما اون نمی آد ناامید کناری نشسته یه خانوم با چتر آفتابی میاد جلوش خورشید داره پایین میره ولی نورش میپاشه توی چشم لوییز و اون نمی تونه ببینه که کی روبروشه!! همون موقع دخترک میگه آقای لوییز ؟؟؟”فامیلش یادم رفت” لوییز بلند میشه حالا میتونه دختر رو ببینه میگه بله و شما؟؟؟ اونم میگه “جولیا راسل (آنجلینا جولی)” لوییز میگه ولی شما و عکس رو نشون میده ؟؟جولیا میگه من دلم نمی خواست به خاطر زیبایی من باهام باشین میفهمین؟ لوییز میخنده و میگه بله بله و بعد اونم اعتراف میکنه که یه کارمند ساده کارخونه نیست بلکه صاحب اصلی کارخونه قهوه است و اینجا جولیاست که میخنده !!!
ادامه…
* این بلاگفا هم که اکثرا مشکل داره و وبلاگاش دیده نمیشه؟! کجائید آقای شیرازی؟!
